تبليغاتX
همیشه سبز
همیشه سبز

اجتماعی -فرهنگی - ادبی -علمی

Home Email Archive Designer

معلمی شغل نیست ،عشق است .

اگر به عنوان شغل انتخابش کرده ای ،رهایش کن
و اگر عشق توست مبارکت باد.


هفته معلم بر تمام معلمان وهمکاران این مرز و بوم مبارک .

خسته نباشید وشمع وجودتان همیشه مستدام باد
لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 7:28 بعد از ظهر توسط ز.ب |


سلام دوستان .ممنون از لطف بی دریغتون .من چند وقتی گرفتار بودم و هستم .ودسترسی به اینترنت آسان نبود .در این مدت یه بار هم به اون دنیا سفر کردم .در هر صورت از لطف بی دریغتون کمال تشکر را دارم
لينك مطلب | نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386 ساعت 10:54 بعد از ظهر توسط ز.ب |


دیشب با خودم فکر کردم  من در ربع قرن از زندگی در این دنیا چه کرده ام ؟آیا برای خودم واطرافم وجامعه ام سودمند بودم ؟تونستم آنطور بایدو شاید در قالب یه معلم خوب خدمت کنم؟تونستم در راه بی نهایت کمال آدمیت قدم بذارم واونو ادامه بدم؟........

فکر کردم چقدر زود بزرگ میشویم .چقدر زود میگذرد .به قول شاعر ناگهان چقدر زود دیر میشود.

چقدر زودتر از آنچه فکر کنیم به پایان نزدیک میشویم .ناگهان در شب تولدم دلم گرفت . 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386 ساعت 5:17 بعد از ظهر توسط ز.ب |


یا علی گفتیم و عشق اغاز شد.

ایام سوگواری مولای متقیان حضرت علی (ع) بر همه محبانش تسلیت باد.)

 

اي علي اي شاهكار اوستا آفرينش !

اي جمالت جلوه گاه ذات پاك كبريايي !

اي علي اي دست تو دست تواناي الاهي !

اي علي اي حكم عالمگير تو حكم خدايي .

***

اي علي نام تو و داغ تو را در سينه دارم

من بلوح سينه دردآشنا نقش تو كندم

هر دم آهنگ علي برخيزد از ناي وجودم

اي علي بشنو نواي عشق را از بند بندم .

***

رزم را يكتا سواري، فتح را تنها اميدي

هان! تويي شير خدا سر حلقه شمشير زنها

عدل را نيكو پناهي، رحم را تنها نشاني

هان! تويي يار يتيمان، ياور بيت الحزنها

***

شب نخفتي تا يتيم بي امان آرام گيرد

گرسنه ماندي كه خوان بي نوا بي نان نماند .

خون دل خوردي كه خون مردمي بيجا نريزد

خون خود را ريختي تا ظلم را بنيان نماند .

***

قصه هاي زورمندان ديدم و بسيار ديدم

چون علي در عرصه عالم هماوردي نديدم

از بزرگان داستانها خواندم و بسيار خواندم ـ

راستي در آفرينش چون علي مردي نديدم .

***

هر چه خواندم از علي سرمايه توحيد من شد

من بنور شاه مردان يافتم راه خدا را

مكتب پيغمبران را او معلم بود و منهم ـ

در جمال پاك او ديدم جمال انبيا را .

***

هيچگه در آفرينش بي علي سيري نكردم

من به نور صبحگاهي ديده ام نور علي را

از خدا هرگز ندانستم جدا او را كه ديدم

روز و شب در گردش چرخ زمان دست ولي را .

***

قصه ها از پهلوانان خوانده ام، اما چه گويم؟

پهلوان هرگز نريزد اشك پيش مستمندان

ليكن اي آگه دلان! تاريخ مي داند كه هر دم

ديده اند اشك علي را پيش روي دردمندان .

***

عاجزي در دست ظالم، ظالمي بدخواه عاجز

هر كه را غير از علي ديدم، بدين هنجار ديدم

شاه مردان را بكوي دردمندان اشكريزان

ليك با گردنكش خود كامه، در پيكار ديدم

***

داستان پهلوانان را بسي خواندم وليكن

زورمندان را نباشد رسم و راه مهرباني

جز علي شير خدا كس را ندانم كز سر مهر ـ

اشك ريزد بر يتيمان در شكوه پهلواني

***

روزها شير خدا بود و دل مردم نوازش

شامها اندوه مردم بود و چشم اشكبارش

در جوانمردي فريد دهر بود آن بي همانند

لافتي الا علي، لاسيف الا ذوالفقارش .

***

اي علي اي تكسوار پهن دشت آفرينش !

من چه گويم، قطره وصف پهن دريا كي تواند؟

تو ابر مردي، يگانه گوهر بحر وجودي

بي قريني در جهان، وين نكته را تاريخ داند .

***

آيه « اليوم اكملت لك دين » فاش گويد:

تو اميد امتي، شاهنشه خم غديري

اي علي! بر شانه پاك محمد پا نهادي ـ

تا بداند عالمي، در آفرينش بي نظيري .

***

گر بشر گويم تو را از گفته خود شرمگينم

ور خدا خوانم تو را، زانديشه خود بيمناكم

فاش گويم، در تو ديدم جلوه ذات خدا را

وين سخن حق است و از آن نيست نه شرمم نه باكم .

***

چشم در راه تو دارم، اي شه آزاد مردان !

تا بتابي نوري از ملك ولايت در ضميرم

راه حق پويم اگر نور تو گردد راهبانم

فيض حق يابم اگر دست تو باشد دستگيرم

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386 ساعت 0:6 قبل از ظهر توسط ز.ب |



 

. . . زندگي راستي چه زود مي‌گذرد! انگار همين ديروز بود. وقتي که از مدرسه مي‌آمديم، با بغضي چمبره زده در گلو و کف دستي تاول زده از ترکۀ آلبالو، و مادر که دلسوزانه به تسلاي ما، و يا شايد به دلجوئي از خودش، با همۀ دانايي که داشت زمزمه مي‌کرد: «بچه جون تو هنوز نميدوني. از قديم گفته‌اند چوب معلم گُله . . .!»

واقعا که زندگي راستي چه زود مي‌گذرد! انگار همين ديروز بود که مادر با تعجيل و شتابي در قدم‌هايش دست تو را گرفته بود و در درازناي خياباني آنسوترک محله و خانه کشيده مي‌شد و به دنبال خودش مي‌کشاندت. دير شده بود. آنقدر که در خانه دل دل کرده بودي و به دلشورۀ اولين روز مدرسه پا از پا برنداشته بودي، دير شده بود.

مادر با گام‌هاي کشيده‌اش تو را به دنبال مي‌کشيد و بال چادرش در باد بال بال مي‌زد و کشيده مي‌شد. رگه‌اي از سوز سرما در تن هوا بود. دست مادر اما گرم و مهربان. گاهي که قدم‌هايش را سست مي‌کرد تا نفست راست شود و پس نيفتي، فرصتي مي‌شد تا نگاهت به نگاهش بيفتد. نگاهي که آميزه‌اي از غرور و ترحم بود. (غرور شايد از اينکه فرزندش به بار نشسته و به سن مدرسه رسيده. ترحم اما چرا. . .!؟)
مي‌بردت تا تو را به مدرسه بسپاردت. مي‌رفتيد تا تو بماني و او برگردد.
تجربۀ اولين جدايي‌ات شايد.

تو در آن سوي در و ديوار و نيمکت و تخته‌هاي سياه مي‌ماندي و مادر تمام راه را، و اين بار نه به شتاب، که انگار دل‌شکسته و پاره‌اي از جانش در جايي جاي مانده برمي‌گشت، شايد حتي پاي چشمش هم تر شده بود. نمي‌دانستي. ولي اين را مي‌دانستي و حتما امروز هم به ياد داري. اينکه چه دلتنگ شده بودي. چه تنها مانده بودي. غربت غروبي پاييزي بر دلت نشسته بود و تو در خودت شکسته بودي. . . مادر رفته بود و تو انگار تازه معناي آن حس ترحم را در نگاهش مي‌فهميدي. راستي که چقدر قابل ترحم بودي آن‌روز. . .
روز اول مهر ماه سالي که براي اولين بار به مدرسه رفتي. . .


ادامه مطلب
لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386 ساعت 9:48 بعد از ظهر توسط ز.ب |


Home | Archive | Email

JavaScript Codes dy>